تبليغاتX
.*•تقدیم به تنها ستاره ی زندگیم.•*.

.*•تقدیم به تنها ستاره ی زندگیم.•*.

~¤«سکوتم صدای تو دلتنگیم برای تو ...»¤~

::: تـا همییشـــه :::

 از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش

 براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم

 سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا

به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه

تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر،

 زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم

جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي

آسم خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با

گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس

 كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ...

مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم

نیـــــرگلم


 

نوشته شده توسط روزی بود،امروز نیست در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 ساعت 1:14 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


::: دوستت دارم :::

دوستت دارم، نه واسه اينكه تنهام

 

دوستت دارم، چون تو گفتي، هميشه هستي باهام

 

دوستت دارم، نه واسه اينكه بي قرارم

 

دوستت دارم، چون تو گفتي، هيچ وقت نميكني خارم

 

دوستت دارم، نه واسه اينكه دربه درم

 

دوستت دارم، چون تو گفتي، ميگيري بال و پرم

 

دوستت دارم، نه واسه اينكه دل تنگم

 

دوستت دارم، چون تو گفتي، هميشه باهات يكرنگم

 

دوستت دارم، نه واسه اينكه دورم

 

دوستت دارم، چون تو گفتي، واست يه هم زبونم

 

دوستت دارم، نه واسه اينكه هستي تو رويام

 

دوستت دارم، چون تويي تنها فرشتةی آرزوهام

 

دوستت دارم، نه واسه ادامة حياتم

 

دوستت دارم، چون تويي تنها فرشتةی نجاتم

 

دوستت دارم، نه واسه يه روز و دو روز

 

 دوستت دارم، واسه هميشه، واسه هر روز

 دوستت دارم ناز گل من:::نیــــــــــرم :::     


 

نوشته شده توسط روزی بود،امروز نیست در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 ساعت 12:56 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


::: تو مثل ... و من :::

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم...


 

نوشته شده توسط روزی بود،امروز نیست در سه شنبه هفتم آبان 1387 ساعت 7:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


::: اگه بگی دوستت دارم :::

 

اگه بگى دوستم دارى  

             تا آسمون پر مى گیرم

                زندگى گذشتم رو، دوباره از سر مى گیرم        

اگه بگى دوستم دارى

          مى میرم و زنده مى شم

             روشن تر از روز خدا ،خورشید تابنده مى شم

اگه بگى به غیر من

             کسى تو دنیا ندارى

               رو گفته هاى  این و اون   از ته دل پا  بزارى

من هم برات فدا مى شم

              گریه بى صدا مى شم

                           اگه بگى یار منى

                                   همدم و غمخوار منى

من هم برات یار مى شم

             یار وفادار مى شم!...


 

نوشته شده توسط روزی بود،امروز نیست در سه شنبه هفتم آبان 1387 ساعت 7:1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


::: در آغوشم بگیر :::

 

 
در آغوشم بگیر ...

بگذار برای آخرین بار گرمی دستت را حس کنم

و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز کنم

نگاهم کن و التماسم را در چشمانم بخوان

قلبم به پایت افتاده است نرو

لرزش دستانم و سستی قدمهایم را نظاره کن

تنها تو را می خواهم

بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم

و بگذار دوباره در آغوشت بخواب روم...
 


 

نوشته شده توسط روزی بود،امروز نیست در سه شنبه هفتم آبان 1387 ساعت 7:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت