من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنها تر از ما می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخورد های سرد را

نوشته شده توسط روزی بود،امروز نیست در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 9:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بازامشب قلب من٬ دیوانه گی از سر گرفت
شعله های خفته من آتش دیگر گرفت
روح من آزاده بود در کهکشان بیکران
لیک جسم خاکی یکدم مرا در بر گرفت
ما و دل در انتظار لحظه ی دیدار ها
میتپیم و یادی او این خانه را در بر گرفت
سرنوشت وهستی من دفتر فریاد هاست
ای دریغا نعره در سینه ام آخر گرفت
خنده بر لب٬داغ بر دل همچو لاله٬ در بهار
آتش تنهای اخر شعله در پیکر گرفت
زنده گی مجموعه ی اوراق گوناگون بود
ای خوشا آن کس کین اوراق را کمتر گرفت
شمع مرد و شب گذشت و راز دل نا گفته ماند
عشق تو عقده بردل شکوه ی دیگر گرفت
نوشته شده توسط روزی بود،امروز نیست در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 2:42 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

ميگي عاشق باروني.... ولي وقتي بارون مياد چتر رو سرت باز مي کني......!!
ميگي عاشق برفي ....ولي تحمل يک گوله ي برف رو نداري....!!
ميگي عاشق پرنده اي ....ولي مي اندازيش تو
قفس...!!
ميگي عاشق گلي ولي.... از شاخه جداش مي کني...!!
انتظار داري نترسم.....وقتي ميگي عاشقمي............................؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط روزی بود،امروز نیست در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 2:18 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
اگر بار گران بودیم و رفتیم
اگر نامهربان بودیم که رفتیم
خدانگهدار همگی دوستان
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY