تبليغاتX
.*•تقدیم به تنها ستاره ی زندگیم.•*.

.*•تقدیم به تنها ستاره ی زندگیم.•*.

~¤«سکوتم صدای تو دلتنگیم برای تو ...»¤~

هرگز تو را فراموش نخواهم کرد...

هرگز تو را فرموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری

 

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد

 

چرا که تو را دوست دارم

 

دیوانه وار عاشقت شدم

 

چرا که مهربانی را در وجودت دیدم

 

با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی

 

و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم 

 

نه تو از عشق من دست میکشی


 

نوشته شده توسط روزی بود،امروز نیست در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 9:41 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


من تمنا کردم...


 

نوشته شده توسط روزی بود،امروز نیست در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 9:37 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


چقدر خوب و روشن است...

چقدر خوب و روشن است نماي چشم هاي تو

 

                                              نميرسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو

 

به ماه خيره مي شوم فقط و گريه مي کنم

 

                                             دلم که تنگ ميشود براي چشم هاي تو

 

و هي مرور ميکنم نگاه اول تو را

 

                                         اگر نمي رسد به من صداي چشم هاي تو

 

تو تاکه پلک مي زني به سجده ميرود دلم

 

                                               به پيشگاه اعظم خداي چشم هاي تو

 

شبي خراب مي شود حصارهاي فاصله

 

                                           و آب مي شود دلم به پاي چشم هاي تو...


 

نوشته شده توسط روزی بود،امروز نیست در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 9:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


چند تا دوستم داری؟

 

چند تا دوسم داري ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...

 

 ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و

 

 بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین

 

؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی

هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم ....


 

نوشته شده توسط روزی بود،امروز نیست در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 9:26 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


من دلم...


 

نوشته شده توسط روزی بود،امروز نیست در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 9:23 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


عشق...

عشق نمي پرسه اهل کجايي فقط مي گه تو قلب من زندگي ميکني؟

عشق نمي پرسه چرا دور هستي فقط ميگه هميشه با من هستي؟ عشق نمي پرسه که

دوستم داري فقط ميگه دوستت دارم . عشق خيلي ...هاي ديگه مي خوره

 اما تو نبايد باور کني....

 


 

نوشته شده توسط روزی بود،امروز نیست در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 9:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


زمان...

برای تو بهترینم !!


 

نوشته شده توسط روزی بود،امروز نیست در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 9:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


کاش عشقت دروغ نبود...


 

نوشته شده توسط روزی بود،امروز نیست در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 9:12 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


کاش می شد...

کاش می شد لحظه ایی را

ساعتی را

من دوباره با تو بنشینم

خلوتی باشد

من کنارت آسوده بنشینم

بگویم آنچه دردل دارم از تو

بشنوی آشفته گی هایم

بگویم راز این عشق کهن را

بگو یم از کجا آمد پدید

تا کجا خواهد رسید

کاش می شد لحظه ایی را

ساعتی را

من دوباره با تو بنشینم

خلوتی باشد

من کنارت آسوده بنشینم

تا بگویم من دردهایم

درد نا دیدن

درد نا گفتن

درد نشنیدن

دردها یک به یک درمان شوند

ساعتی که با تو بنشینم

کاش می شد لحظه ایی را

ساعتی را

من دوباره با تو بنشینم

خلوتی باشد

من کنارت آسوده بنشینم

کاش می شد لحظه ایی را

ساعتی را

من دوباره با تو بنشینم

خلوتی باشد

من کنارت آسوده بنشینم

سر به روی شونه ات

دست در دست تو

آنگاه خواهم خواند

آنگاه خواهم گفت

عشق را از برای زندگی من نمی خواهم

زندگی را از برای عشق می خواهم

=============================


 

نوشته شده توسط روزی بود،امروز نیست در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 9:5 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


چه آشفته....

چه اشفته نسیم گذرایی است همان داغ نگاهت که چه اسان و چه دشوار گذشت و ابدی شد.

چه تاریک سراییست همان تک غزل عشق که از برق خیالت

چه خاموش و چه پر هلهله از عمق وجودم

گذشت و سپری شد.

چه اهسته سکوتیست همان عطر کلامت که از طعم لبانت

چه گیرا و چه مبهم

پرید و سحری شد.

چه خاموش چراغیست همان روح بلندت که از پاره قلبم

چه تاریک و چه روشن

فرو رفت و بری شد.

چه مدهوش شرابیست همان جرعه اشکت که از گوشه چشمم

چه پیدا و چه مبهم

خزید و ازلی شد.

چه رسوا قلمی بود همان دست توانا که از قدرت عشقت

چه دربند و چه ازاد

نوشت و ابدی شد...


 

نوشته شده توسط روزی بود،امروز نیست در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:5 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت