سُکوتَم صِدای تو ، دِلتَنگیَم برایِ تــو

.*• اونی که رفت دیگه برنمیگرده ... •*

هرزه . . .

هرزه . . .

حرفای جدیدی در مورد توی کثافت شنیدم ! 6 سال بخاطرت چیا که نشنیدم و تحمل کردم ، ولی امشب حرفایی شنیدم که دیگه کلا ازت متنفر شدم هرزه .

6 سال ادعای دوست داشتنمو داشتیو به رضا ، شایان ، و خیلی های دیگه که از همه مهمتر  که زیرش خیلی خوابیدی با اون یکی هرزه عاطفه ، سعید خطیب برات آشناست ؟ نــه ؟؟!! اگه بگی نه که خیلی جن ... ای ، البته جن...ای ، شکّی توش نیست ! کثافت هر شب میومد کوچه پشتی و پشت پرده ، حسابی بهت خدمت میکرد . کثافت ، حتی یه سر سوزن که وقتی اسمت و خاطراتت میومد بغضم میگرفت ، دیگه اونم برات به باد نمیدم ، بی لیاقت ، الحق که لیاقت خونوادت و توی بی عرضه ، همون قرمساق مثل خونوادتن ! قبلا به خدا خیلی کفر میگفتم از اینکه تو رو ازم گرفته ، امشب با شنیدن این حرفا ، خدا رو هزاران مرتبه شاکر شدم . قربون خدا برم که نزاشت به هم برسیم ، کثافت . اون 6 سالم میزارم یه حساب خریتم ، البته خر بودم ، دیگه بعد این خریت و ترک کردم . اولین و آخرین حرفم اینه بهت : هرزه ، کثافت ، تا قیام قیامت ازت متنفرم ، حیف اون همه گریه هام و دوست داشتنم که بخاطر توی جن ...ه به باد دادم ، واقعـــــا حیف !

قربونت برم خدا که نزاشتی این کثافت بیاد تو زندگیم و یکی مثل خودشون نصیبش شد ، قربون عظمتت خدا . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم دی ۱۳۹۳ساعت ۱:۲۹ قبل از ظهر  توسط اَمّیـــر  | 

برای همیشه فراموشت کردم . . . !

گل پونه هایِ وحشیِ دشتِ امیدم ؛

وقتِ سحر شد !

خاموشیِ شب رفتُ و فردایی دگر شد !

من مانده ام تنهایِ تنها ،

من مانده ام تنها میانِ سیلِ غمها

حبیبم سیلِ غمها . . . !

گل پونه ها نا مهربانی آتشم زد ،

گل پونه ها بی هم زبانی آتشم زد !

می خواهم از شب تا سحر گاهان بنالم ،

افسرده ام ، دیوانه ام ، آشفته حالم ؛

گل پونه هایِ وحشی ِ دشتِ امیدم

وقتِ سحر شد . . . !

[امشب عروس شد !]

[93.06.06]

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور ۱۳۹۳ساعت ۱۶:۴۱ بعد از ظهر  توسط اَمّیـــر  | 

پست آخـــــر . . .

سلام

نمیخوام کِشِش بدم ، من خواستم و خودت نخواستی ،"  شَش سالِ " قبل قول داده بودم هیچوقت به هیچ دلیلی ، ترکِت نمی کنم و سر قولَمَم بودم . خوشحالـــم و وجدانم از این بابت راحته که پایِ قولم موندم و من اونی نبودم که ترکِش کردم . دیگه سن من از نفرین و انتقام و این حرفـا گذشته . هیچ کاری با هیچ کس ندارم ، فقط بدترین " انتقامم " از تو اینه که هیچوقت نمی تونه اندازه ی من " دوسِت " داشته باشه و روت " غیرتی " بشه . همه ی " خاطرات خوب و بدمون و ، این وبلاگو " با هم " خاک " می کنم . از همه ی اون دوستانی که میومدن و خبر می گرفتن ، ممنونم .

تو این چند سال ،  هر خوبی بدی ، حرفی چیزی ازم دیدین و شنیدین و ناراحتتون کردم ، به بزرگی خودتون ببخشید و حلالم کنید . عشق واسه من سودی نداشت و خدا هیچوقت اشکامو ، التماسامو ندید و اهمیت نداد . ولی به همون خدایی که نزاشت بعد شش سال به اونی که میخواستمش ، برسم ، قسمش میدم هیچوقت هیچ عاشقی رو ، به هر دلیلی از هم جدا نکنه و خیلی زود به هم برسن . جواب این " شِش " سال رو فقط با این آهنگ میدم و بس . [ 22 بهمن سال 91 ، و 12 تیر سال 93 ، " 6 شهریور 93 " بدترین روزای عمرم بودن ] !

خدانگهدار همگی

 

دلی که بُردی توی جَنگِت ؛

نگاهی که دُزدیدی مُفتِ چَنگِت ؛

احساســی که کُشتــی ؛

دستایی که گرفتــی ؛

صدایی که شبا با اون آروم می گرفتــی ؛

حلالت باشه ؛

نون و نمکی که خوردی ؛

نمکدونی که شکستی و بعدش بُردی ؛

جُز لرزِ دِلم تو اوّلیــن بوســه ؛

حرومِت باشه به گناه عادتَم دادی کوســـه . . .

[93.04.16]

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۳ساعت ۱۷:۶ بعد از ظهر  توسط اَمّیـــر  | 

آنقدر که . . . !

آنقدر که تو را دوست دارم

اگر خدا را دوست داشتم

تو را

دوباره

برایم خلق می کرد . . .


برچسب‌ها: آنقدر که
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی ۱۳۹۲ساعت ۱۴:۱۱ بعد از ظهر  توسط اَمّیـــر  | 

چادر مشــــکی . . . !

چادر مشــــکی کـه سَـر میـکنی ماه میـشوی . . .

آســمان خـیلی به ماهـش نـنازد ! !

تــو ماهِ کـامــلی ، بانـــو . . .


برچسب‌ها: چادر مشــــکی
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی ۱۳۹۲ساعت ۱۴:۹ بعد از ظهر  توسط اَمّیـــر  | 

مگر . . . !

مگر قرار نبود

آدم به آدم برسد

کوه به کوه

نه !!

اینجا

کوه ها در آغوش هم خوابیده اند

چـــــــــــــرا به '' تـــو '' نمــــــی رســـــم ؟؟!!!

برچسب‌ها: مگر
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی ۱۳۹۲ساعت ۱۴:۸ بعد از ظهر  توسط اَمّیـــر  | 

این روزها . . . !

این روزها

از هر جایی

که میگذرم

چشمهایم را می بندم

این دنیای بی تو

دیدن ندارد . . .


برچسب‌ها: این روزها
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی ۱۳۹۲ساعت ۱۴:۶ بعد از ظهر  توسط اَمّیـــر  | 

ﺑﺎ ﻣﻦ . . . !




ﺑﺎ ﻣﻦ

ﺭﻓﺖ ﻭ ﺁﻣﺪ ﻧﮑﻦ !
« ﺭﻓﺘﻦ »
ﻓﻌﻞ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﺑﺎ ﻣﻦ
ﻓﻘﻂ ﺭﺍﻩ ﺑﯿﺎ . . .


برچسب‌ها: ﺑﺎ ﻣﻦ
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی ۱۳۹۲ساعت ۱۸:۲۶ بعد از ظهر  توسط اَمّیـــر  | 

. . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۴۶ بعد از ظهر  توسط اَمّیـــر  | 

تصوّر کُــــن . . . !




تصــــــور کن برف ببارد . . .


تـــــــو باشی و گرمی دست هایت . .

آنگاه جای پایِ مــــــن و تـــــــو روی برف ها . .

قشـــــــــــنگ تـــــرین تصـــــویر ِ دنیـــــــاست . . .


برچسب‌ها: تصوّر کُــــن
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی ۱۳۹۲ساعت ۱۳:۳۰ بعد از ظهر  توسط اَمّیـــر  | 

یواشکی . . . !

دلم برای یواشکی هایمان تنگ شده امیرم . .

برای یواشکی حرف زدن شبونه تا صبح . . .

یواشکی بوسیدن هم پشت گوشی . . .

یواشکی گفتن : " دوست دارم عشقم "

( نوشته ی نیّــر خانمی)


برچسب‌ها: یواشکی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۲ساعت ۱۳:۵ بعد از ظهر  توسط اَمّیـــر  | 

صبح چشمانم . . . !



آغوشِ تــــــــــو که باشد . . .

خواب دیگر بهانه ای برایِ خستـــــــــگی نـــــــــیست . . .

و تـــــــــپشِ هایِ قــــــــــلبت میشود لالاییِ کــــــــودکانه ام . . .

کــــــــنارم بـــــــــــمان . . .

مـــــــــیخواهم . . .

صـــــــبح چشمانم

در نگاهِ تــــــــو  . . .

بیدار شود . . . !!



برچسب‌ها: صبح چشمانم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۴۳ بعد از ظهر  توسط اَمّیـــر  | 

قلبت . . . !


این شعـــرها 

بـــروند به جهنــــم

مــــن فقـط

دیوانــه آن لحظه ام 

کـــه

قلبــــت

زیـــر ســــرم

دست و پــا بـــزنــد . . .
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۳۲ بعد از ظهر  توسط اَمّیـــر  | 

ﭘﺴﺮﯼ . . . !

ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﻨﺖ ﺭﺍ ﻋﺮﯾﺎﻥ

ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ ﺑﺎﻧﻮ !

ﺑﻠﮑه ﻟﺒﺎﺱ ﻋﺮﻭﺱ ﺑﺮ ﺗﻨﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ . . .

اگر عشق واقعی باشد ﻻﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻫﻔﺖ ﻗﻠﻢ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ

ﺧﻮﺷﮑﻠﺘﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺩﻟﺶ ﺭﺍ ﺑﺒﺮﺩ !

ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺗﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﻗﯿﺎﻓﻪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ

ﺣﺎﮐﻢ ﺫﻫﻦ ﺍﻭ ﻫﺴﺘﯽ . . .

ﺍﯾﻦ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺎﻟﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻭ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ

ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ; ﮐﻪ ﯾﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺗﻮﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﺗﺎ

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﮑﯿﻪ ﮔﺎﻫﺘﻪ ﻭ ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﺶ ﺗﻮهستی . . . !


برچسب‌ها: ﭘﺴﺮﯼ
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت ۱۱:۳۵ قبل از ظهر  توسط اَمّیـــر  | 

گذشتن ... !


گذشتن از کسی که روزی قرار بود ،
سهم تو از این زندگی باشد . . .
.
.
.


کار ساده ای نیست !


برچسب‌ها: گذشتن
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۲ساعت ۱۵:۹ بعد از ظهر  توسط اَمّیـــر  | 

دلـــــــــــم . . . !




دلـــــــــــم تنــــــــــــگ اســــــت ؛
 صــــــــــدايم خـــيـــــــــــــس وبـــــــارانيـســـــــت ؛
 نمــــــيدانـــــم چــــــــرا در قـلــــــب من پــــــاييــــــــــــز طــــــولانيســــــت . . . ! !


برچسب‌ها: دلـــــــــــم
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۲ساعت ۱۹:۴۸ بعد از ظهر  توسط اَمّیـــر  | 

چــه احساس ... !

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر ۱۳۹۲ساعت ۱۷:۱۶ بعد از ظهر  توسط اَمّیـــر  | 

خوشبختی ... !


خوشبختی داشتن کسی است

که بیشتر از خودش تو را بخواهد

   . . . و بیشتر از تو هیچ


برچسب‌ها: خوشبختی
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر ۱۳۹۲ساعت ۲۰:۱۹ بعد از ظهر  توسط اَمّیـــر  | 

صندلیت را ... !




صندلیت را کنار صندلی ام بگذار !


همنشینی با تو یعنی :

” تعطیلی رسمی با تمام دردها ”


برچسب‌ها: صندلیت را
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۲۸ بعد از ظهر  توسط اَمّیـــر  | 

ﺑﺎ ﻫﺮ ﮐﺴـــﯽ ... !




ﺑﺎ ﻫﺮ ﮐﺴـــﯽ ﻣﯿﺸــــﻪ ﺧﻨﺪﯾــﺪ

ﻭﻟـﯽ . . . !!!
ﻓﻘـــــــــــــﻁ ﺩﺭ ﺁﻏـﻮﺵ " ﯾﮏ ﻧﻔـﺮ "
ﻣﯿﺸـــﻪ ﮔﺮﯾـﻪ ﮐــﺮﺩ . . .


برچسب‌ها: ﺑﺎ ﻫﺮ ﮐﺴـــﯽ
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۱۷ بعد از ظهر  توسط اَمّیـــر  | 

شَب هایِ مـَن ... !




شَب هایِ مـَن اینجوری صـُبح میشهِ . . .


با اَشـک وُ لـَبخـَند وُ دَر وُ دیوار . . .

آهـَنگی کـِه دوست داشتی رو تـِکرار . . .

سیگار وُ هـِی ، سیگار وُ هـِی ، سیگـــــــــار . . .


برچسب‌ها: شَب هایِ مـَن
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۴۰ بعد از ظهر  توسط اَمّیـــر  | 

در آیـنـه ... !




در آیـنـه مـــردی دارد بــغــض مـی کـنـد

بـیـایـیـد بـغـلـش کـنـیـد
پـشـتـش را بـمـالـیـد
بـه او بـگـویـیـد هـمـه چـیـز درسـت مـی شـود
دلـش مـی خواهـد کـمـی دروغ بـشـنـود
آیـنـه را پـایـیـن تـر نـصـب کـنـیـد
گــمــانــم دیـگـر بـه زانــو در آمـده . . . !!


برچسب‌ها: در آیـنـه
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۳۶ بعد از ظهر  توسط اَمّیـــر  | 

بالشم را ... !

بالشم را ...
در آغوش می گیرم
و شبهای بی خوابم را
آهسته بر آن می گریم
وقتی از رؤیا تا بیداری
تو را می جویم و
نمی یابم ،
دیگر اشکهایم می دانند
و پیش از آنکه
چشم به نبود تو باز کنم . . .
بر گونه ام می غلطند
تا بدانم
رؤیا ها دروغ می گویند
و افکار عاشقانه ام
شایعه ایست
که قلب تنهایم در من
می پراکند
و من تنها
تو را آه می کشم . . .
و بالشم را در آغوش
می فشارم
در حسرتی که
هیچ کس نمی آید


برچسب‌ها: بالشم را
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۲ساعت ۱۱:۱۵ قبل از ظهر  توسط اَمّیـــر  | 

رمز دار ...

برو ادامه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۲ساعت ۱۹:۱۲ بعد از ظهر  توسط اَمّیـــر  | 

رمز دار ...

ادامه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۲ساعت ۲۰:۱۹ بعد از ظهر  توسط اَمّیـــر  | 

...

ادامه ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۲ساعت ۲۰:۱۴ بعد از ظهر  توسط اَمّیـــر  | 

تاره،رمز داره ...

برو ادامه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۲ساعت ۲۰:۷ بعد از ظهر  توسط اَمّیـــر  | 

رمز دار ...

برو ادامه ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان ۱۳۹۲ساعت ۱۳:۳ بعد از ظهر  توسط اَمّیـــر  | 

رمز دار ...

برو ادامه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۲ساعت ۱۹:۵۰ بعد از ظهر  توسط اَمّیـــر  | 

می دانـــــــــی ... !


می دانـــــــــی که " من " ،

جـــــــــز با " تو "،

با هر کس که باشـــــــــم . . .

باز تنـــــــــهایم . . . ؟!

برچسب‌ها: می دانـــــــــی
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۲ساعت ۱۸:۳۴ بعد از ظهر  توسط اَمّیـــر  | 

مطالب قدیمی‌تر